وقتی ریاضیدان سگِ دَربار میشود
بُردارِ این معادله ، بَردار میشود
میخانه گر ویرانه شد، چون مستحب بوَد
اسبابِ مستی ، پشتِ منبر، بار میشود
از خون تو ، وز اشک من، مشروب میخورد
یک دیوِ بی سَر اینچنین سَردار میشود
دل در هوای عشق و عرفان پر نمی کشد
وقتی قناری خوانِ ما کفتار میشود
گفتی خیانت خدمتِ تاریخی که بود؟
هم تاجِ سلطنت و هم دَستار میشود
از خشم و نفرت سینه را لبریز می کند
تاریخ ِ بی شرف که هِی تکرار می شود
من یک سوال دارم
در کدام کتاب مقدس نوشته اند:
"و خدا خواهر را آفرید" ؟!
آقای محترم!!!
اینجا در این میدان آتش
هی شلاق میزنی
شلاق میزنی بر غرور زخمی ام...
آقا...اشتباه شده است
اسم من خواهر نیست...
من اسم دارم...
قبیله دارم...
به خدا قسم شناسنامه هم دارم...
یک شناسنامه مجهز به شماره مسلسل...
مسلسل...
مسلسل دست گرفته ای و تیر بار میکنی
شعور شعرم را...
نترسید برادر
این کولی پیر... در فکر دام نیست...
حتی تاس ندارد که بریزد...
و اقبال خویش را
تنها در قبرستان جدید شهر جستجو میکند...
بر پیشانی ام چه خواندید
که با این ترحم بوزده
و با تعفن این لبخند زنگار بسته
هی سرتکان میدهید و میگویید:
خواهر ...خواهر...خواهر...
اصلا من نمیدانم
کجای روسری من سوراخ است
که اینچنین گیسوانم...باد را میبُرَد؟؟؟
آقا...آقای محترم...لطف کن
و دیگر مرا خواهر صدا نزن...
مرا خواهر صدا نزن....
مادر...
برای نذر عشقت فکر دیگری کن،
دلم را زیاد پختی،
ته گرفته...بوی دوده می دهد...
گُر گرفته بودید شاید آن شب!!!
مادر...
برایم از فوائد هویج بگو!
و ساعت پخش سریال های خانواده!
و یک زندگی بی نظیر...با اعجازِ سُسِ دلپذیر!
مادر...
این قربانی ملول میخواهد،
به جای حسرت خوردن برای نسل سوخته ی شیرها،
یک لیوان شیر میهن بنوشد!
و گیسوانش را به تارهای قالی قدیمی مادربزرگ گره بزند!
مادر...مادر...مادر...