تبليغاتX
زن روزهای برفی
 

دست هایی که به اندازه ی آرزویم بزرگ بود

با بادبادک های رنگی در گردباد رفت

و مشق عشق برای ایام نوروز دلگیر شد:

خدا نگهدار رفیق کهنه ترین روزهای زیبای زندگی...

 

نوروز بی بوی عید

طعم گوشت خام می دهد

بی تو

نه اسکناس های لای قران

نه سیب و سبزه

و نه حتی ماهی های قرمز

در چشم هایم شقایق های وحشی نمی کارند...

حق با تو بود

من ...

بوی کافور میدهم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط الهه  | 

 

خب...بعد از چند روز که از نوشتن این مطلب می گذرد...متوجه شدم که خیلی ها بازی سنگ کاغذ قیچی را بلد نیستند و متوجه منظور من نمی شوند...فکر کردم بد نباشد اگر کمی در مورد این بازی شیرین دوران کوکی بنویسم. چند نفر میشدیم و یک دستمان را پشت گردن پنهان میکردیم  و سنگ...کاغذ...قیچی...پالام...پولوم...پیلیش...با خواندن این شعر دستهامان را پایین می آوریدم. مشت بسته به نشانه سنگ.علامت پیروزی یا همان حرف وی به صورت افقی شبیه قیچی . و کف دست باز هم به نشان کاغذ. کاغذ را قیچی می برید . سنگ قیچی را می کوبید و کاغذ سنگ را می پوشاند....و اینچنین گاهی بازی برنده و بازنده نداشت.حالا از اول بخوانیم باشد؟؟؟

سنگ ...کاغذ ...قیچی

من دوباره کاغذو

شما همیشه قیچی

بازی که تمام شود

آی بی کلاه میشوم

در ابتدای نام کوچکم

زیر یک امضا

...آه ...ای استاد...

ادبیات بریان شده

در دانشگاه های کاغذی

چه فرق دارد؟

چیزی شبیه به کباب سرای هیتلر!

 

گوش به غژغژ گیوه های آب بسپارم

سعدی بخوانم

وبلاو  سانتی مانتال بنویسم

نمره ی بیست کلاس سهم من می شود؟؟؟

گوش های بادبادکم را نبر استاد!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط الهه  | 

 
JavaScript Codes