تبليغاتX
زن روزهای برفی

 

 

مرا ببخش پدر!

آخر فهمیدم،

روز مبادا، یعنی چه!

آن همه عشق خرج این قلک چینی کردی،

فصل خشکسالی بوسه...

قلکم را شکستم...

نمی دانستم...

روز مبادا درد دارد...

درد...

مثل واکسن کزاز...

کزاز گرفته قلب من...

به آواز یک قناری

مورچه های بازیگوش،

 می رقصند...

زیر پوست  ِقلبم...

مرا ببخش پدر...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 4:10 قبل از ظهر  توسط الهه  | 

 
JavaScript Codes