گناه رنگ بزن این شب را...
دعاهای مسدود
در آستین مادرم آماسید...
نفرین شده بود باران
و خدا
به خواب هیچ کس
قدم نمی گذاشت...
به دریا که رسیدیم
عصای موسا
باتوم بود
ضرب می گرفت
روی امواج خوشبخت...
نقاش...
آه بزن به رنگ شب
ماه عریان
گدایی عشق می کرد
و نمی دانست
سال هاست برای خانه ها
پنجره نمی سازند!!!