مارکز را دوست دارم... و شايد مدت ها جز آثار مارکز هيچ قلمي بر دلم نمي نشست... اما در ميان شاهکارهايي چون پاييز پدر سالار ، صد سال تنهايي ، عشق سال هاي وبا ، طوفان برگ، خانه ي بزرگ ، ساعت شوم و ... مجموعه داستان هاي کوتاهي چون پرندگان مرده ، زائران غريب و سفر خوش آقاي رئيس جمهور...يک داستان کوتاه هست که شايد بيشتر از تمامي اين آثار دوستش مي دارم... و روز و شب ها با آن زندگي کرده ام... چشم هاي سگ آبي از مجموعه ي سفر خوش آقاي رئيس جمهور. يکي از زيبا ترين داستان های کوتاهي ست که به عمرم خوانده ام... بر دلم نشست و بخشي از وجودم شد.
با هم بخوانيم ... شايد پيدا کنيم در بيداري : چشمهاي سگ آبي را.
· چشمهاي سگ آبي
آن وقت نگاهي به من انداخت. فکر کردم اول زن به من نگاه مي کرده . اما بعد که پشت چراغ رويش را برگرداند و من نگاه ِ لغزنده و سمج ِ او را ، از روي شانه ام، در پشت سر احساس کردم ، فهميدم که اين من بوده م که ابتدا به او نگاه مي کرده ام . سيگاري روشن کردم. پيش از آنکه صندلي خود را بچرخانم و تعادلم را روي يکي از پايه هاي عقب حفظ کنم دود تند و غليظ را فرو بردم . آن وقت به او چشم دوختم ، انگار تمام آن شب ها کنار چراغ مي ايستاده و مرا نگاه مي کرده . کارمان اين بود که چند دقيقه اي به هم خيره مي شديم. من تعادلم را روي يک پايه ي صندلي حفظ کرده بودم و نگاه مي کردم . او ايستاده بود ، دست دراز و آرامش را روي چراغ گرفته بود و مرا نگاه مي کرد. پلک هايش را که مثل هر شب روشن بود نگاه مي کردم. همان وقت بود که آن موضوع هميشگي يادم آمدو خطاب به او گفتم : « چشمهاي سگ آبي » و او بي آنکه دستش را از روي چراغ کنار بکشد ، گفت: « اينو ، اينو هيچ وقت فراموش نمي کنم.» از زير شعاع نورِ چراغ دور شد و گفت : « چشمهاي سگ آبي . اينو همه جا نوشته م »
حس غریبی دارم... غریب... انگار بعد از سال ها غربت به خانه برگشته ام... گوشه گوشه ی این خانه برایم خاطره انگیز است...خاطره ی تو.... خاطره ی من ...و همه آن هایی که یاور بودند روز بی یاوری... سپاس برای همه مهربانی هاتان... ناهید خودم ... حمیدرضا سلیمانی عزیزکه بزرگ است و دریایی و در این غوغای شک و تردید ایمان و اعتماد هدیه می دهد ... بهار که غریب نوازی کرد و مرهم بر زخم هایم نهاد... فائزه ی عزیز که هرچند رفته اما هنوز آدرس این خانه را یادش هست....و همه ی آن ها که دستان مهربانشان دست های منجمدم راترک نکرد.
زمستان ۸۶ ... سرما استخوان می سوزاند و من برای تماشای برف به سپیدان رفتم ... نزدیکی شیراز... تمام عمرم این همه طعم سرما رانچشیده بودم ... آخر شرجی های جنوب کجا و سرمای خدا درجه زیر صفر...
این که می بینید ... زن روزهای برفی است... بیشتر از این نتوانستم ... دستکش های پشمی ... و تمام لباس هام خیس خیس بود و باد و سرما...چنان ویرانم می کرد که پلک هام باز نمی شد... رفته رفته بی هوش می شدم ... تمام وجودم لمس شده بود از سرما...این طور شد که ظریف کاری های گردن و دست ها و بالا تنه ماند... باران پشت سر من کارم رامی شست و برف نرم قابلیت ظریف کاری را نداشت...
به هر حال... دوستش دارم ... خیلی زیاد ... انقدر که وقت ترک کردن سپیدان ... بغض تلخی آزارم می داد و از کرده پشیمان بودم ... اما خب چه می شود کرد.... گاهی آدم ناچار است خداحافظی کند...با همه آن چیز هایی که دوستشان دارد ...
تقدیمش می کنم به شما ... که مهربانید و از جنس آفتاب....
